تأملی فلسفی بر تجربهی زنبودن در افغانستان
این گزاره که «زنان افغانستان بیش از طالبان، از مردان خانوادهٔ خود میترسند» در نگاه نخست ممکن است اغراقآمیز، تحریککننده یا حتی بیانصافانه به نظر برسد. اما اگر آن را نه بهمثابهٔ یک داوری شتابزده بلکه همچون یک نشانهٔ تحلیلی بخوانیم، روشن میشود که مسئله نه مقایسهٔ میزان خشونت بلکه واکاوی ماهیت ترس است، ترسی که نه انفجاری و ناگهانی بلکه آرام، فرساینده و درونیشده است.
ترس از طالبان، ترسی آشکار و قابلتعریف است. طالبان نیرویی بیرونیاند، مسلح، خشن، دارای چهره و نام. زن و مرد، هر دو، از آنان میترسند زیرا آنان مرگ را بهصورت مستقیم و بیپرده عرضه میکنند. اما ترسی که در بستر خانواده شکل میگیرد، ترسی است بیصدا، روزمره و نامرئی، ترسی که نه با حذف آنی بلکه با زیستنِ محدودشده زن را مجازات میکند. این ترس، نه زندگی را میگیرد بلکه آن را به تعلیق درمیآورد.

Image: Bianet
چندی پیش، در مجادلات مربوط به قومیت، بار دیگر این ایده پررنگ شد که «هیچ قومی درد قوم دیگر را بهدرستی درک نمیکند زیرا آن رنج را زیسته نیست». یک سید، تجربهٔ تاریخی هزاره را به تمامی درنمییابد، یک هزاره، موقعیت تاجیک را و یک پشتون، رنج اقوام دیگر را. این استدلال، ریشهای پدیدارشناسانه دارد، فهم رنج، وابسته به زیستن در موقعیت رنج است. اگر این منطق را بپذیریم، ناچاریم بپذیریم که یک مرد هرقدر هم آگاه، همدل یا عدالتخواه نمیتواند تجربهٔ زن افغانستانی را بهطور کامل بفهمد زیرا هرگز در آن جایگاه زیسته نبوده است.
اینجا مسئله “بد بودن مردان” نیست، مسئله، ساختار قدرت است. طالبان فقط گروهی از افراد مسلح در کوهها نیستند، طالبان یک منطقاند، یک شیوهٔ اندیشیدن. منطقی که میگوید زن باید مطیع باشد، دیده نشود، انتخاب نکند و اگر از این چارچوب تخطی کرد، تنبیه شود. این منطق، پیش از آنکه در سنگرها مستقر باشد، در بسیاری از خانهها جا خوش کرده است.
پدری که باور دارد دختر باید خانهنشین باشد، شاید اسلحهای در دست نداشته باشد اما همان منطق حذف را بازتولید میکند. برادری که حق انتخاب همسر را از خواهرش میگیرد، ممکن است خود را “محافظ”ً بداند اما در واقع آزادی را مصادره میکند. مردی که به نام ناموس، اختیار جان زن را از آنِ خود میداند، همان مرزی را میشکند که هانا آرنت از آن بهعنوان مرز میان “قدرت” و “خشونت” یاد میکند، جایی که گفتوگو پایان مییابد و تحمیل آغاز میشود.
از منظر فلسفهٔ اخلاق، این وضعیت را میتوان با نظریهٔ کانت نیز نقد کرد. کانت تأکید میکند که انسان هرگز نباید صرفاً بهعنوان وسیله به کار گرفته شود بلکه همواره باید غایت باشد. حال آنکه در بسیاری از خانوادهها، زن نه غایت بلکه ابزار حفظ آبرو، سنت یا آرامش مردانه است. هنگامی که دختری بهخاطر “نام خانواده”ً کشته میشود، او دیگر بهمثابهٔ انسان در نظر گرفته نمیشود، بلکه به شیئی تقلیل مییابد که حذفش قرار است نظم مردسالارانه را ترمیم کند.
ترس زن از خانواده، ترس از هیولا نیست، ترس از عادیشدن خشونت است. ترس از پدری که تبعیض را طبیعی میداند، از برادری که کنترل را حق خود میشمارد، از عمویی که قضاوت میکند و از پدربزرگی که قانون شرع را علیه بدن و زندگی زن به کار میگیرد. این ترس، ترس از مرگ ناگهانی نیست، ترس از فرسایش تدریجی است، از حذف آرام رؤیاها، استعدادها و امکان انتخاب.
اگر مردان، ولو برای لحظهای، خود را در موقعیتی معکوس تصور کنند اگر مادران و خواهرانشان آنان را از تحصیل، کار، حضور اجتماعی، انتخاب عشق و حتی پوشش منع کنند آیا این وضعیت ترسناک نخواهد بود؟ ترس فقط در صدای انفجار نیست، ترس در سکوت تحمیلشده نیز زیست میکند.
تجربهٔ کار در حوزهٔ ثبت جرایم خشونت علیه زنان نشان میدهد که بخش بزرگی از این خشونتها هرگز دیده نمیشود. آنچه گزارش میشود، تنها نوک کوه یخ است. قتلهایی که به نام “حادثه” دفن میشوند، دخترانی که بیصدا ناپدید میشوند و زنانی که بهخاطر آبرو، دردشان را با خود به خاک میبرند. این خشونت پنهان، از خشونت آشکار خطرناکتر است، زیرا نرمال شده است.
اما این ترس حتی از لحظهٔ تولد هم آغاز نمیشود، من آن را پیش از تولد لمس کردهام، از زمان بارداری. در جاهایی که زیستهام و خانوادههایی که از نزدیک دیدهام، کافی بود معلوم شود جنین دختر است تا شادی خاموش شود، نگاهها سرد گردد و سکوتی سنگین بر خانه بنشیند. گاهی حتی پیش از آنکه کودکی پا به جهان بگذارد، دربارهٔ بودن یا نبودنش تصمیم گرفته میشد. سقط جنین به جرم دختر بودن، برای من یک مفهوم انتزاعی نیست، یکی از خشنترین اشکال تبعیضی است که با چشم دیدهام، زیرا در آن، انسان پیش از آنکه “وجود” داشته باشد، محکوم میشود. خشونتی که از رَحمِ مادر شروع میشود و تا به اجتماع همچنان ادامه دارد.
سالها پیش، تجربهٔ من در تخار این واقعیت را عریانتر کرد. پزشکی عمداً به خانوادهها نمیگفت جنین دختر است، نه از سر ناآگاهی، بلکه برای حفظ جان. برای آنکه شاید این کودک فرصت تولد پیدا کند. آنجا بود که فهمیدم زنبودن فقط یک وضعیت اجتماعی نیست، میتواند یک خطر زیستی باشد. من برای دختر بودن ناراحت شدم، نه فقط برای دخترانی که هرگز به دنیا نیامدند بلکه برای جهانی که هنوز از تولد یک انسان، صرفاً به دلیل جنسیتش، خوشحال نمیشود. ناعدالتی را آنجا نه در کتابها بلکه در بدنها دیدم، در رحمهایی که باید امنترین جای جهان باشند اما به میدان داوری، ارزشگذاری و حذف بدل شدهاند.
از منظر فلسفی، آنچه شاهدش بودم، شکلی از خشونت پیشااجتماعی بود، خشونتی که هنوز قانون نشده، اما در نیتها و تصمیمها تثبیت شده است. اگر به تعبیر فوکو، قدرت از جایی آغاز میشود که بر بدنها اعمال میشود، آنچه من دیدم اعمال قدرت بر امکان زیستن بود، بر حق آمدن به جهان. اینجا، دختربودن پیش از آنکه تجربه شود، به مسئله و تهدید تبدیل میشود.
امروز، در کنار این واقعیت عریان، شاهد جنگهای پرهیاهوی مجازی نیز هستیم، نزاعهایی میان زنان و مردان، میان آگاهان و دنبالهروان. گروهی به نام مبارزه با فمنیسم مینویسند و گروهی دیگر، تمام مسئله را به نفی مردان فرو میکاهند. این جدالها، بیش از آنکه روشنگر باشند، نوعی جنگ درونیاند، جنگی میان کسانی که هر دو، بهنوعی، محصول همان ساختارند. این نزاعها نه حقیقت میسازند و نه رهایی میآورند، تنها ویران میکنند. آنچه بیش از همه شگفتانگیز است، احساسیبودن و جانبدارانهبودن تحلیلهاست، حتی از سوی کسانی که صاحب نام و تریبوناند، گویی عقل، در برابر هویت، به حاشیه رانده شده است.
وقتی از ترس زنان سخن میگوییم، از ترسی حرف میزنیم که از بارداری آغاز میشود، در کودکی با تبعیض نهادینه میگردد، در نوجوانی با محدودیت تشدید میشود و در بزرگسالی با خشونت به اوج میرسد. این ترس محصول یک حادثه یا یک فرد نیست، پیامد یک نظام فکری است که زن را از همان ابتدا ناخواسته، کمارزش و قابل حذف میبیند.
با اینهمه، گفتن این حقیقت بهمعنای یکساندیدن همهٔ خانوادهها نیست. بیتردید، خانوادههایی نیز هستند اندک اما واقعی که در آنها دختر نه بار اضافی، بلکه عزیزِ خانه است، جایی که خانواده هنوز میتواند پناه باشد، نه میدان داوری. من خودم اطفال دختر را عمیقاً دوست دارم، شاید چون در جامعهای چون افغانستان، دختران بیش از هر چیز به دوست داشته شدن نیاز دارند. نوشتن از خشونت، نفی محبت نیست، تلاشی است برای آنکه حقیقت قربانی سکوت و کلیگویی نشود.
در نهایت، گفتن این سخنها نه برای دشمنتراشی است و نه برای نفرتپراکنی بلکه برای نامگذاری یک رنج است رنجی که تا نام نداشته باشد، دیده نمیشود.
زنبودن در افغانستان، یک جرم نا نوشته است، جرمی که مجازاتش نه یک باره بلکه هر روز با نفس کشیدن، با زنده بودن و با زن بودن پرداخت میشود.
و شاید تلخ ترین حقیقت همین باشد، در جهانی که زن بودن باید زیسته شود، پیش از آن قضاوت میشود.