جنگ زبان؛ مذهب مشترک، چالش زبان مشترک

12 دلو 1404
6 دقیقه

‌جنگ زبان

آنچه در افغانستان اتفاق افتاده است، یک تراژیدی است که نمایشنامه‌ی آن دیر یا زود نوشته خواهد شد. تراژیدیی که دنیا با آن همسو شده و به استمرار آن می‌کوشد. این تراژیدی، دو قربانی دارد: مردم و زبان. و یا بهتر است بگوییم پارسی‌زبان‌ها و زبان پارسی.

دشمنی با زبان پارسی، سابقه طولانی دارد و شامل یکی از تراژیدی‌های تاریخ شده است. و اگر قرار باشد روزی «تراژیدی تاریخ» بنویسیم، «تراژیدی زبان پارسی» خواهد بود. این تراژیدی بار نخست در پساشاهان مغولی در هند رقم خورد و جای آن را زبان انگلیسی گرفت.

عکس: رسانه‌های اجتماعی

تراژیدی دوم در آسیای میانه رقم خورد و جای آن را زبان سریلیک گرفت.

تراژیدی سوم اما قرار است در خاستگاه زبان پارسی در ایران باستان (افغانستان) رقم بخورد که زمان امان‌الله خان کلید خورد.

امان‌الله مدعی تجدد، کمر به نابودی زبان تجدد بست و با قرار دادن زبان افغانی به جای زبان پارسی، مرگ قبل از تولد یک تجدد را رقم زد. تجددی که اگر به دور از غرض و مرض و تعصب کور قبیله‌گرایی در عصر مدرن، طراحی و مدیریت می‌شد، می‌توانست کشور را به پیشرقت و توسعه همه‌جانبه برساند. این اتفاق اما نیافتاد و عامل آن هم سوار نشدن ریل به روی خط تجدد بود.

بعضی‌ها به اشتباه، این دوره را دوره تجددگرایی می‌دانند. در حالی‌که این چنین نیست و اصلاً تجددی در کار نبود که بتوان مدعی شد شکست خورد.‌

تجدد در یک جامعه سنتی استوار بر سنت‌های قبیله، مستلزم پوست انداختن است، نه پوستین عوض کردن. تنها کاری که در دوره امانی صورت گرفت و نامش را تجدد گذاشتند، همان پوستین عوض کردن بود. زن پادشاه روسری داشته باشد و یا نداشته باشد، به معنی تجدد و تحجر نیست. زن کمال آتاترک، بنیانگذار جمهوری ترکیه نوین، روسری داشت. تجدد زمانی اتفاق می‌افتد که فکر زن عوض شود، نه پوشش زن. فکر زن که عوض شود، پوشش را خودش انتخاب می‌کند. پوشش زن باید اختیاری باشد نه اجباری. چیزی را به زن تحمیل کردن که تجدد نیست‌. این خودش تحجر است.

زن در جوامع سنتی و متحجر، مدام محکوم به پوشیدن و نپوشیدن بوده است. روسری سرت بُکن و یا روسری را از سرت بِکن، سندروم سنت و تحجر است. زن باید اختیار سر خودش را داشته باشد.

امان‌الله به زنش دستور داد، روسری از سرت بردار! این را به حساب تجددگرایی او گذاشتند و پادشاه تجددخواه خوانده و دولتش را دولت مدرن و افغانستان را در راه مدرنیسم شدن عنوان کردند و برایش کتاب نوشتند. وارتان گریگوریان، ارمنی ایرانی، نویسنده کتاب ظهور افغانستان نوین، از این ادعای بی‌اساس بوده است. افغانستان سنتی اگر در اوایل قرن بیستم نوین می‌شد، وضعیتش حالا در سده سوم قرن بیست‌ویک این‌گونه می‌بود؟

در واقعیت اما قبیله‌ای‌ترین قانون پوسیده و متحجر در عصر نوین، نظامنامه ناقلین بود که توسط امان‌الله ساخته و اجرایی شد و پادشاهان بعدی قبیله اجرا کردند و تا امروز نیز ادامه دارد و طالبان، آخرین سلسله‌ی پساامان‌الله‌خانی هستند که آن را اجرا می‌کند و خواهند کرد. اگر پارسی‌زبان‌های افغانستان فعلی، در قالب هویت مشترک زبانی، شکل نگیرند و این قانون سنتی و متحجر قبیله پشتوزبان‌ها را باطل نکرده و به زباله‌دانی تاریخ نیندازند، حاکمیت پساطالبانی با هر نام و عنوانی که باشد، در راس آن عمله سیاسی پشتوزبان بوده و مجریی این قانون خواهد بود. البته برای فریب جامعه و جامعه جهانی، یک قانون اساسی با ماده‌های به ظاهر مدرن هم خواهند ساخت. اما این قانون، همانند قانون اساسی ۱۳۸۴، هرگز اجرا نخواهد شد. اما قانونواره‌های متحجر طالبان، اجرا خواهند شد. چرا که تحجر در درون مردم افغانستان است و مادامی‌که تبدیل به تجدد نشود، در برون و در جامعه، چیزی تغییر نخواهد کرد.

قانون اساسی افغانستان در یک قرن اخیر از دوره امانی، همان نظامنامه ناقلین امان‌الله‌خانی است که توسط حاکمان پشتوزبان اجرا شده است. تمام این‌ها در غیبت پارسی‌زبان‌ها صورت گرفته است. وقتی می‌گوییم غیبت پارسی‌زبان‌ها به این معنی است که پارسی‌زبانی وجود نداشته است. آنچه وجود داشته، تاجیک و هزاره و ازبیک و دیگر پارسی‌زبان‌هایی بوده که جمهوریتی‌ با راس هرم قدرت یک پشتوزبان، در این دوره، حدود شصت قوم مستقل از آن‌ها ساختند.

در حالی‌که قوم امان‌الله خان در یک قرن گذشته در تذکره، قوم مستقل بارکزایی بود. اما حالا پس از گذشت یک قرن از حاکمیت امان‌الله‌خانی، بیش از ۱۵۰ شاخه قومی مستقل پشتوزبان‌ها، قوم مشترک زبانی پشتون را ساختند. در بیشتر از یک قرن گذشته که ملت‌سازی در منطقه در پیش گرفته شد، حاکمیت پشتوزبان‌ها به جای ملت‌سازی، قوم و قبیله‌سازی در پیش گرفتند و همه بودجه و توان دولت را صرف ساختن قبیله افغان-پشتون کردند.

در یک نگاه، جنگ زبان را امان‌الله دامن زد و حکومت‌های بعدی ادامه دادند و مانع اصلی ملت نشدن هم همین بود. حالا به مرحله بحرانی این جنگ رسیده‌ایم و زمان به شمارش معکوس افتاده و ما باید موضع‌مان را مشخص کنیم. جبهه‌‌ی را که در پسا به اصطلاح استقلال افغانستان در ۱۹۱۹ گشوده شد و پارسی و افغانی-پشتو در دو جبهه در برابر یکدیگر قرار گرفتند، در حال شکست و پیروزی است و غالب و مغلوب، مشخص خواهد شد. من افغان نیستم و من افغان هستم نیز از چنین آبشخور آب می‌خورد و تغذیه می‌شود. افغان بودن به این معنی خواهد بود که حتی اگر افغان هم نباشی، زبانت افغانی-پشتو است و تا همیشه کشورت افغانستان و ملیتت افغان و واحد پولت افغانی خواهد بود و با این سندروم باید کنار بیایی و آن را بپذیری و بعداً هم حق هیچ اعتراضی نخواهد داشت. من افغان نیستم اما به این معنی خواهد بود که من این نام‌های تحمیلی سیاسی و هویتی و فرهنگی را قبول ندارم و می‌خواهم نام سیاسی و هویتی و فرهنگی خودم را به عنوان یک انسان آزاده و آزاد داشته باشم و هر امر تحمیلی در این راستا را نمی‌پذیرم.

مذهب مشترک

بزرگترین عاملی که قدرت سیاسی پارسی‌زبان‌ها را به چالش کشیده و حاکمیت‌شان را محکوم به شکست نموده، مذهب مشترک بوده است. مذهب مشترک برای پارسی‌زبان‌ها، شمشیر دو سری بوده است که با آن خودزنی کرده و زده‌اند و زده شده‌اند. این خودزنی و زدن و زده شده در درون جبهه پارسی‌زبان‌ها بوده و ضررش به دیگران نرسیده است.

عامل مذهب مشترک و زبان مشترک در این جغرافیا به قدری پررنگ بوده که بیگانه‌ها نیز از آن به نفع خودشان استفاده نموده‌اند. نادرقلی افشار، با استفاده ابزاری از اختلاف زبانی، به تقویت قبایل افغان ابدالی پرداخت و آن‌ها در برابر قبایل هوتکی پارسی‌زبان قرار داد که منجر به شکست آن‌ها و بیرون راندن‌شان از اصفهان شد. در همان زمان، با استفاده ابزاری از مذهب مشترک، زمین‌های هزاره‌های شیعه را در قندهار و هلمند و زابل و… غصب نموده و به قبایل افغان ابدالی و هوتکیان غیر افغان سنی واگذار کرد و با سربازگیری از آن‌ها به هندوستان حمله کرد‌. این تهاجم‌ها به هندوستان که پس از کشته شدن نادرقلی افشار و و احمدخان نیز ادامه داشت و به تضعیف شاهان مغولی منجر شد، زمینه اشغال آن توسط بریتانیا را فراهم کرد.

چالش زبان مشترک

زبان مشترک و مذهب مشترک در قرون بعدی اما پارسی‌زبان‌ها را به چالش کشید. عبدالرحمن با استفاده از مذهب مشترک، پارسی‌زبان‌های سنی را با فتوای مفتی‌های مدرسه مذهبی دیوبند هندوستان، علیه هزاره‌های شیعه بسیج نموده و تراژیدی نسل‌کشی اواخر قرن نوزده را راه انداخت. همچنان، شیعه‌های پارسی‌زبان غیر هزاره را با استفاده از مذهب مشترک با هزاره‌ها، به عنوان ستون پنجم، علیه هزاره‌ها استفاده نمود. حتا خود میران هزاره یک منطقه را علیه هزاره‌های مناطق دیگر، استفاده نمود.

حبیب‌الله کلکانی با استفاده از شیعه‌های غیر هزاره، به هزارستان لشکرکشی نمود. این سیاست بعداً توسط نادرخان و ظاهرشاه و داوودخان هم دنبال شد و به حکومت‌های بعدی، میراث شوم رسید.

در جنگ‌های غرب کابل بین سال‌های ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶، حکومت ربانی با استفاده از شیعه‌های غیر هزاره و هزاره، با مزاری جنگید. با این‌که سیاف پشتوزبان در درون دولت و حکمتیار پشتوزبان در برون از دولت، دولت پارسی‌زبان ربانی را به چالش کشیدند، اما چالش اصلی این دولت، خود پارسی‌زبان‌های درون دولت بود. مسعود و ربانی تاجیک، با محسنی و اکبری قزلباش و انوری و جاوید و فاضل سادات، خواستند مزاری را به چالش بکشند. غافل از این‌که تاجیک‌ها با این عمل و رویه، خودشان را برای همیشه به چالش کشیدند و ثابت نمودند که پارسی‌زبان‌ها در عموم و تاجیک‌ها به خصوص، نمی‌توانند دولتداری نمایند.

دو مهره پشتوزبان‌ها در درون و برون از دولت، دولت پارسی‌زبان ربانی را همآهنگ و مدیریت شده به چالش کشیده و فروپاشانیدند. اما چالش اصلی و فروپاشی دولت، از درون دولت و توسط خود تاجیک‌ها و قزلباش‌ها و سادات پارسی‌زبان صورت گرفت.

در حالی‌که در افغانستان، افغان-پشتون، تاجیک، هزاره، ازبیک، چهار قوم بزرگ محسوب می‌شوند. و اگر قرار باشد هویت مشترکی همانند پشتوزبان‌ها برای پارسی‌زبان‌ها بسازیم، باید این سه قوم بزرگ پارسی‌زبان و اقوام کوچک دیگر آن‌ها یکی شوند. ربانی و مسعود تاجیک اما دو قوم بزرگ دیگر پارسی‌زبان: هزاره‌ها و ازبیک‌ها را نه تنها در ساختار دولت شریک نساختند که با آن‌ها وارد جنگ‌های خونینی شدند و کابل را به ویرانه تبدیل کردند.

طالبان در سقوط

این در واقع به کل پارسی‌زبان‌ها ضربه زد و دنیا هم باورشان شد که نبایست قدرت سیاسی پارسی‌زبان‌ها را جدی گرفت و در معادلات منطقه روی آن حساب کرد. در بیست سال جمهوریت ساخته و پرداخته بن هم پارسی‌زبان‌ها یکبار دیگر ثابت کردند که به شدت پراکنده هستند و دانش سیاسی لازم برای دولتداری را ندارند. کرزی به امریکایی‌ها گفته بود که افغانستان از وقتی ناآرام شد که قدرت از دست افغان‌ها-پشتون‌ها خارج شد. شما باید کاری کنید تا قدرت دو باره به آن‌ها برگردد.

تحویل دولت از سوی ربانی به کرزی در پساطالبان دور اول، از نگاه سمبولیک چنین معنایی داشت. این‌که پارسی‌زبان‌ها اهلیت و صلاحیت دولتداری را ندارند و دولتداری از آنِ پشتوزبان‌ها است. این حرکت سمبولیک، با واگذاری افغانستان به طالبان در ۱۵ اگست ۲۰۲۱، تکمیل شد. افغانستان این بار از شمال و از بدخشان توسط طالبان تاجیک‌های سنی سقوط داده شده که با طالبان پشتون، مذهب مشترک داشتند. همان رویکردی که ربانی و مسعود با مزاری در پیش گرفته بودند و هدف‌شان شکست مزاری توسط شیعه‌های غیر هزاره و هزاره‌های شیعه و سنی مخالف مزاری بود. همین طالبان تاجیک سنی بودند که در پنجشیر با مسعود پسر جنگیدند و پنجشیر سقوط کرد.

با همه‌ی این شکست‌های مفتضحانه و سنگین و ننگین، تاجیک‌ها و در کل پارسی‌زبان‌ها، درس عبرت نگرفته و همچنان اشتباهات گذاشته را تکرار می‌کنند و بر طبل اختلافات می‌کوبند. حالا که در فضای واقعی‌ و رودرروی هم نمی‌توانند بجنگند، جنگ را در فضای مجازی راه انداخته‌اند‌. سرانجام این جنگ به کجا خواهد کشید، معلوم نیست. پارسی‌زبان‌ها آیا قوم و ملت زبانی خواهند شد و یا همچنان تبعات زیانبار آن را متحمل خواهند شد؟