پذیرش وضعیت مهاجرت فقط جابهجایی جغرافیایی نیست بلکه نوعی دگرگونی هویتی است. انسان نهتنها خانه و شهرش را ترک میکند بلکه شبکهی معنا، احترام اجتماعی، نقش حرفهای و تصویری را که سالها از خود ساخته، موقتاً از دست میدهد. این همان چیزی است که روانشناسان آن را «سوگ مهاجرت» مینامند: اندوهی پنهان برای زندگیای که دیگر وجود ندارد حتی اگر رفتن از آن زندگی در مجموع، بهترین تصمیم ممکن بوده باشد.

عکس: Jonathan Ernst/REUTERS
اوایل ورود من، ماههای نخست با افسردگی شدید همراه بود. با آنکه بعد از یک سال ماندن در کمپ، آمدن به این کشور از بهترین اتفاقهای زندگیام بود اما ندانستن زبان، ناتوانی در پیدا کردن کار و مجبور بودن به دنبالروی از چند نفر اطرافم در حالی که حس میکردم آنها هم چندان آگاه نیستند، احساس تحقیر خاموشی را در من ایجاد میکرد. این وضعیت فقط فقر اقتصادی نبود نوعی تعلیق وجودی بود اینکه ندانی جایگاهت کجاست و چه کسی هستی. از نظر علمی، این تجربه قابل توضیح است. پژوهشهای مهاجرت نشان میدهند که از دست دادن «سرمایهی نمادین» مثل عنوان شغلی، اعتبار اجتماعی و حس مفید بودن میتواند به اندازهی فقر مالی، فشار روانی ایجاد کند. انسان به تعبیر ارسطو “حیوانِ اجتماعی” است و ارزش خود را تا حد زیادی در نگاه دیگران میبیند. وقتی این آینه ناگهان میشکند، فرد ممکن است به پوچی، اضطراب یا افسردگی فرو رود. در افغانستان، جایگاه من آنقدر بزرگ نبود، اما عزت نفسی که از محیط کار و احترامی که دریافت میکردم و احساس مفید بودن، برایم معنا داشت. حال تصور کنید کسانی را که در مقامهای بلند سیاسی یا اجتماعی، معین، وزیر و یا رئیس بودهاند. پذیرفتن اینکه در این کشورها «هیچکس تو را به آن عنوان نمیشناسد» برای آنان چند برابر دشوارتر است. این گسست، اگر با مهارتهای روانیِ کنترل افکار و پذیرش واقعیت جدید همراه نشود، میتواند فرد را به مرز فروپاشی بکشاند. نمونهای که در ویدیویی از مردی در ویرجینا دیدم که در نهایت توسط پولیس کشته شد، برایم تصویرِ دردناک انسانی بود که روانش زیر فشار حس بیارزشی، تنهایی و رهاشدگی خرد شده بود. در چهرهاش میشد خستگی کسی را دید که به امید زندگی بهتر آمده اما خود را در بنبست مییابد. اینجا کسی وزیر یا مقام سابق افغانستان را نمیشناسد و همین نادیدهگرفتهشدن میتواند ضربهی عمیقی به هویت فرد وارد کند. البته مسیر مهاجرت برای همه یکسان نیست. بعضی با ذخایر مالی آمدهاند و زود خانه خریدهاند و تجارت راه انداختهاند. برخی دیگر که چنین پشتوانهای نداشتند، در مرحلهی تعلیق میمانند: یا میپذیرند و حرکت میکنند یا در همان شوک اولیه متوقف میشوند. این دوگانهگی یادآور سخن نیچه است: «آنکس که چراییِ زندگی را دارد، با هر چگونهای خواهد ساخت.»
عدهای برای بازیابی عزت نفس، به فعالیتهای اجتماعی رو میآورند: ساختن کمیونیتیهای افغانها، ایجاد انجمنها، نوشتن دربارهی سیاست افغانستان از راه دور، یا حتی تشکیل دولتهای در تبعید. این تلاشها، فارغ از موفقیت سیاسیشان از نظر روانشناختی قابل فهماند؛ زیرا انسان میکوشد دوباره احساس اثرگذاری و معنا را به زندگیاش برگرداند. در مقابل، گروهی دیگر مسیر عملیتری را انتخاب میکنند: یادگیری مهارتهای جدید. آنها میفهمند که در این ساختار اجتماعی، سرمایهی اصلی “توانایی قابل عرضه” است، از تعمیرات خانه و رستورانداری گرفته تا کار در بخش صحت، خریدوفروش موتر، کار در بخش الکترونیک، یادگیری هوش مصنوعی و دهها حرفهی دیگر. این افراد از مرز پذیرش عبور میکنند و گذشته را انکار نمیکنند اما آینده را بر اساس واقعیتهای اکنون میسازند. شاید بتوان این رویکرد را با جملهای توضیح داد: ما از خودِ رویدادها رنج نمیبریم بلکه از تفسیرمان از آنها رنج میبریم.
از نگاه فلسفی، مهاجرت انسان را به پرسشهای بنیادین میکشاند، من کیستم وقتی عنوانم حذف میشود؟ ارزش من مستقل از موقعیتم چیست؟ سارتر میگفت: «انسان چیزی نیست جز آنچه از خود میسازد.» در مهاجرت، این گزاره به شکلی دردناک عینی میشود: فرد ناچار است خود را دوباره بسازد، این بار نه با گذشته بلکه با امکانات محدود اکنون.
اصل حرف من اما این است که بگذاریم مردم راههای مختلفِ ترمیم روان خود را طی کنند. هر فعالیتی که انسان را آرام میکند و به دیگری آسیب نمیزند از تشکیل حکومتهای در تبعید گرفته تا ساختن کمیونیتیهای کوچک محلی نشانهی تلاش برای بقا و معناست. شبکههای ارتباطی به آدمها احساس دیدهشدن میدهد و این برای ذهنی که زیر فشار مهاجرت ترک برداشته، حیاتی است. تمسخر چنین کوششهایی فقط زخم را عمیقتر میکند.
بهجای قضاوت، شاید بهتر است به توصیهی ویکتور فرانکل، روانپزشکی که خود تجربهی اردوگاههای مرگ را داشت گوش دهیم: «انسان میتواند تقریباً هر رنجی را تحمل کند، اگر معنایی برای آن بیابد.» مهاجرت، اگرچه میتواند انسان را خرد کند اما همانقدر میتواند میدان بازسازی باشد، جایی که فرد یاد میگیرد ارزش خود را نه صرفاً در گذشته بلکه در توانِ تطبیق، یادگیری و ساختن دوباره تعریف کند.