سمیرا ۲۹ ساله است. سه سال پیش کارمند یک موسسه و صاحب یک آموزشگاه در ولایت بلخ بود. امروز اما در چهاردیواری خانهاش، با داروهای قلبی و آرامبخش زندگیاش را سر میکند. او میگوید: «مثل یک آدم بیهدف زندگی میکنم. احساساتم کلاً مرده است.»
او یکی از هزاران زنی است که بعد از با ممنوعیت تحصیل و کار از سوی طالبان، نه تنها شغل و تحصیلش را از دست داد، بلکه سلامتاش هم قربانی شده است. او اکنون در در کنار فشارهای روانی شدید با مشکلات قلبی نیز دست وپنجه نرم میکند. به گفتهی خودش، مشکل قلبی او ناشی از فشارهای روانی شدید است که بر او تحمیل شده است.
این گزارش حاصل گفتوگو با ۱۱۰ زن و دختر افغانستان است که از ولایتهای بلخ، بدخشان، کابل، هرات، بامیان و همچنان از ایران و پاکستان پاسخ دادهاند. کوچکترین مصاحبهشونده ۲۰ ساله است و بزرگترینشان ۳۵ سال عمر دارد. بعضی محصل بودند، بعضی کارمند، بعضی هم هر دو. حالا همهیشان یک وجه مشترک دارند؛ توقف کامل زندگیشان. مصاحبهشوندگان در این گزارش بهصورت تصادفی انتخاب شدهاند.
فروپاشی روانی پس از ممنوعیت کار و تحصیل
فرشته ۳۲ ساله در کابل زندگی میکند. او میگوید وقتی اعلام شد دیگر نمیتواند سرکار برود، در نخست اصلاً باورش نمیشد. خدا خدا میکرد که این خبر صحت نداشته باشد؛ اما خلاف تصورش، خبر درست بود تصمیم طالبان در مورد ممنوعیت کار زنان قطعی بود. به گفتهی خودش: «انگار یکدفعه کسی دستش را روی دهنم گذاشت و گفت دیگر نفس نکش.»
مریم، دختر ۲۱ سالهی هراتی که دانشجوی سال دوم دانشکده حقوق و علوم سیاسی بود، میگوید: «همان روزی که دروازه دانشگاه بسته شد، احساس کردم بخشی از آیندهام هم بسته شد.» او حالا روزها در خانه میماند و شبها تا دیر وقت بیدار است. خودش میگوید: «مدام فکر میکنم و به هیچ جا نمیرسم و بازهم فکر میکنم. فقط همین!»
برای این زنان، تحصیل و کار فقط یک شغل نبود. هویتشان بود، آیندهیشان بود، امیدشان بود.
از ۱۱۰ نفری که با آنها صحبت کردیم، ۹۸ نفرشان میگویند دیگر مثل قبل نمیخوابند. ۹۰ نفرشان خوابشان نامنظم شده است. بعضیها کابوس میبینند. بعضیها تا صبح بیدارند.
سمیرا میگوید: «خوابم که کلاً از بین رفته. با دیدن کابوس و درد کشیدن شبهایم سر میشه.»
فاطمه ۲۵ ساله از بامیان میگوید: «انگیزهام کلاً از بین رفته. بلند میشوم برای چی؟ کجا بروم؟ چیکار کنم؟» اینها سوالهای بیجوابی هستند که فاطمه هر روز با آنها کلنجار میرود و انگیزه و امیدش را کشته است.
یکی از مصاحبهشوندگان میگوید: «در خانه زود عصبی میشوم. بعد خودم ناراحت میشوم که چرا سر بچههایم چیغ زدم.»
بهدلیل محدودیت کار و فعالیت در حوزه زنان از سوی طالبان، آمار رسمی و شفاف دربارهی وضعیت سلامت روان زنان در دسترس نیست. نهادهای حکومتی طالبان آمار منتشر نمیکنند و دسترسی مستقل برای بررسی میدانی هم عملاً وجود ندارد؛ اما آنچه در روایت این ۱۱۰ زن دیده میشود، تصویری واضح از یک بحران خاموش روانی است.
تابوی درمان و نبود دسترسی به خدمات روانی
وقتی از آنها پرسیدیم آیا به روانشناس مراجعه کردهاند، جواب اکثرشان نه بود. دلایل مختلفی داشتند. بعضی پول ندارند. بعضی روانپزشک یا روانشناس نمیشناسند. بعضی میترسند یا خجالت میکشند. به این دلیل که مراجعه به روانشناس یا روانپزشک، به باور اکثریت مطلق جامعه یک تابو است.
مریم از بدخشان در این مورد میگوید: «مردم فکر میکنند مشکل روانی یعنی ایمانت کمه یا ضعیفی. میترسی بروی داکتر، فردا همه بگوین دختر دیوانه شده.»
نورینا از غزنی میگوید چند بار با خانوادهاش درباره مشکلات روانیاش صحبت کرده؛ اما کسی جدی نگرفته است او میگوید: «آدم از طالب شکوه نکند، از بیگانهها شکایت نکند، مرا خانوادهام، مادرم و برادرم نادیده میگیرند.»
از میان ۱۱۰ نفر، فقط تعداد بسیار اندکی به روانپزشک مراجعه کردهاند. یکی از اشتراککنندگان این مصاحبه میگوید: «سه بار پیش روانشناس رفتم. کمی بهتر شدم ولی نمیتوانم مدام بروم.»
۲۳ نفر از زنان جامعه آماری این گزارش، اکنون در خارج از افغانستان زندگی میکنند؛ ۱۳ نفر در ایران و ۱۰ نفر در پاکستان؛ اما مهاجرت هم درمان زخم روانیشان نشده است.
یکی از آنها میگوید: «بدترین چیز تنهایی است. در دیار غربت جز خداوند یکتا کسی را نداری. با خانوادهام تقریبا یک یا دو روز بعد تماس میگیرم و صحبت میکنیم؛ اما این کافی نیست.»
فرشته که در ایران است میگوید: «برای افغانی بودنت توهین میشوی. این بدتر از همه چیز است.»
از سوی دیگر، آنهایی که در افغانستان ماندهاند هم غربت دیگری دارند. نسرین میگوید: «خانه نشستهام ولی مثل که از خودم بیگانه هستم.»
در همین مورد رضوانه رحیمی، روانپزشک زن در مصاحبه با گزارشگر روزنه صلح میگوید که نشانههایی مانند بیخوابی، بیانگیزگی، احساس پوچی و بیارزشی با معیارهای افسردگی اساسی (Major Depressive Disorder) همخوانی دارد. در عین حال، وجود کابوسهای تکرارشونده و برانگیختگی بالا، بهویژه در شرایط تهدید مداوم، میتواند در چارچوب اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) نیز قابل تحلیل باشد.
به گفتهی دکتر رحیمی، موضوع صرفاً یک اختلال فردی نیست. آنچه مشاهده میشود، بُعدی جمعی و سیستماتیک دارد. این وضعیت را میتوان نوعی «سوگ جمعی» دانست؛ سوگی ناشی از فرصتهای از دسترفته و آیندهای که نقش اجتماعی زنان و دختران در آن متوقف شده است. بنابراین، فراتر از برچسبهای تشخیصی فردی، با یک آسیب روانی گسترده و تکرارشونده در سطح گروهی مواجه هستیم.
خانم رحیمی گفته است که هویت انسان از طریق نقشهای اجتماعی، احساس کارآمدی و مشارکت فعال در جامعه شکل میگیرد. برای زنان افغانستان، کار و تحصیل تنها منبع درآمد نبود، بلکه منبع اصلی معنا و عزتنفس محسوب میشد.
وی تاکید میکند که حذف سیستماتیک یک گروه از عرصههای اجتماعی، پیام پنهانیِ «دیده نمیشوی و مؤثر نیستی» را منتقل میکند. تکرار این پیام، به کاهش عزتنفس، احساس بیقدرتی و درماندگی منجر میشود و ما در اینجا با یک مشکل فردی روبهرو نیستیم، بلکه با آسیبی مواجه هستیم که ریشه در ساختار اجتماعی–سیاسی دارد. سلامت روان در خلأ شکل نمیگیرد؛ وقتی ساختارها فرصت رشد را محدود میکنند، پیامدهای روانی آن گسترده، جمعی و بلندمدت خواهد بود.
دکتر رحیمی گفته است که در شرایط محدودیت دسترسی به خدمات تخصصی، میتوان از مداخلات کمهزینه و در دسترس مثل ایجاد گروههای کوچک و امن برای بهاشتراکگذاری تجربهها و کاهش احساس انزوا برای دخترخانمها، آموزش مهارتهای تنظیم هیجان، مدیریت اضطراب، بهداشت خواب، مدیریت استرس و خودمراقبتی، استفاده از مشاورههای تلفنی و آنلاین، بهویژه خدمات رایگان و آگاهیدهی به خانوادهها درباره افسردگی و پیامدهای آن، تا حمایت مؤثرتری ارائه دهند. این اقدامات میتواند از تشدید بحران حتی در نبود خدمات گستردهی درمانی جلوگیری کند.
خانم رحیمی در ادامه گفته است که در صورت تداوم این وضعیت، خطر افسردگی شدید، خودآسیبزنی و فرسودگی روانی مزمن افزایش مییابد. همچنین احتمال تشدید خشونتهای خانوادگی و اختلال در کارکرد خانواده بالا میرود، زیرا استرس مزمن روابط را تحت فشار قرار میدهد.
دکتر رحیمی شاخصهای هشداردهندهی این اختلالات را موارد مثل ابراز مستقیم یا غیرمستقیم تمایل به مرگ یا خودکشی، بیخوابی شدید و پایدار، افزایش پرخاشگری و تعارضات خانوادگی، احساس عمیق بیآیندگی، پوچی و ناامیدی مداوم یاد کرده است.
وی تاکید کرده است که در چنین شرایطی، سلامت روان تنها مسئلهی فردی نیست، بلکه شاخصی از سلامت اجتماعی است و بیتوجهی به آن میتواند پیامدهای نسلی و بلندمدت داشته باشد.
از سویی هم، سازمانهای بینالمللی بارها هشدار داده اند که محدودیتهای گسترده علیه زنان در افغانستان، بحران سلامت روان را تشدید کرده است. برخی نهادهای حقوق بشری و امداد رسان تأکید کردهاند که انزوای اجباری، قطع تحصیل، بیکاری و ترس دائمی، خطر افسردگی، اضطراب و حتی خودکشی را افزایش داده است. با این حال، دسترسی زنان به خدمات روانی همچنان محدود و ناکافی است.
امید کم رنگ اما زنده
وقتی از آنها پرسیدیم که به آینده چطور فکر میکنید، جوابها متفاوت بود. مریم میگوید: «آینده مبهم؛ اما کاملاً تاریک نیست. هنوز آرزو دارم درس بخوانم، کار کنم. امیدم کم رنگ شده؛ اما هنوز از بین نرفته.» اما سمیرا میگوید: «امیدوار نیستم. حقوق بشر، سازمانهای جهانی، همه فقط حرف میزنند. به چه دل خوش کنیم؟» یکی دیگر از مصاحبه شوندگان هم میگوید: «من هیچ امیدی در آینده نمیبینم.»
با این حال، بیشترشان هنوز چنگ میزنند. کتاب میخوانند، آنلاین یاد میگیرند، سعی میکنند از همدیگر حمایت کنند. در این میان، یکی از مصاحبه شوندگان میگوید: «من به خواهران کوچیک تر از خودم فکر می کنم. باید قوی بمانم تا آنها یاد بگیرند قوی باشند.»
در پایان هر مصاحبه پرسیدیم اگر پیامی برای دخترانی دارید که مثل شما هستند، چه میگویید؟
مریم گفت: «شما تنها نیستید. احساساتتان طبیعی است. حتی اگر درها بسته شده، ارزش شما از بین نرفته.» سارا هم در این مورد گفت: «ما زنهایی قوی هستیم. باید با هم باشیم و از حقمان دفاع کنیم.» سمیرا نیز تاکید داشت: «هیچوقت متوقف نشوید. حق گرفته می شود. با تحصیل، با پیشرفت، با مبارزه و مقاومت.» یکی دیگر از مصاحبه شوندگان جملهای گفت که شاید خلاصهی تمامی این درد و امید باشد: «انسانیت مهمتر از انسان بودن است. اگر هر کدام از ما از خود شروع کنیم، میتوانیم یک جامعهی سالم برای همه بسازیم.»
یادداشت: نامهای مصاحبه شوندگان در این گزاش بهدلیل حساسیتهای امنیتی بهصورت تصادفی مستعار انتخاب شده است.