هشتم مارچ در بسیاری از نقاط جهان روزی برای بزرگداشت دستاوردهای زنان، یادآوری مبارزههای تاریخی آنان و امید به آیندهای برابرتر دانسته میشود. در این روز از پیشرفت زنان سخن گفته میشود، از فرصتهایی که به دست آوردهاند و از مسیری که هنوز باید طی شود. اما وقتی از منظر زنانی که در افغانستان زندگی کردهاند یا در چنین جغرافیایی رشد یافتهاند به این روز نگاه کنیم، معنای آن بهگونهای دردناک تغییر میکند. برای بسیاری از ما این روز بیشتر از آنکه روز جشن باشد، روز تأملی تلخ بر نابرابریها و محرومیتها است.

AFP via Getty Images
گاهی وقتی به سخنان زنانی در جوامع غربی گوش میدهم، زنانی که از کودکی در خانوادههایی رشد کردهاند که آرزوهایشان جدی گرفته شده، استعدادهایشان کشف شده و علایقشان مورد توجه قرار گرفته است، احساس عجیبی در درونم شکل میگیرد. نه از روی حسادت بلکه از روی اندوهی عمیق. اندوهی که از مقایسهی دو جهان متفاوت به وجود میآید. جهانی که در آن از یک دختر پرسیده میشود رنگ مورد علاقهات چیست؟ چه غذایی دوست داری؟ چه هنری داری و میخواهی در آینده چه شوی؟ و جهانی که در آن دختر بودن از همان ابتدا نوعی بار اجتماعی به شمار میرود. در بسیاری از خانوادههای افغانستانی، بهویژه در مناطق دور از شهرهای بزرگ، هنوز علاقه به داشتن پسر بسیار پررنگتر از داشتن دختر است. گاهی حتی زن حامله در دل خود دعا میکند که فرزندش دختر نباشد. این دعا نه از سر بیمهری مادر بلکه از سر ترس از سرنوشتی است که جامعه برای دختران رقم زده است. در چنین فضایی، دختران اغلب نه به عنوان فردی با شخصیت و آرزوهای مستقل بلکه به عنوان عضوی موقتی از خانواده دیده میشوند، کسی که روزی به خانوادهی دیگری تعلق خواهد گرفت. به همین دلیل بسیاری از خانوادهها هرگز نمیپرسند دخترشان به چه چیزی علاقه دارد، چه استعدادی در وجودش نهفته است یا چه رویایی در ذهنش شکل گرفته است. شاید حتی ندانند رنگ مورد علاقهی او چیست یا از چه غذایی بیشتر لذت میبرد. این سخن البته دربارهی همهی خانوادهها صادق نیست، در میان جامعهی افغانستان نیز خانوادههای آگاه و تحصیلکردهای وجود دارند که با دیدی متفاوت به دختران خود نگاه میکنند. اما سخن اصلی دربارهی اکثریتی است که هنوز زیر سایهی سنتها و باورهای دیرینه زندگی میکنند.
کافی است چند قدم از شهر کابل فاصله بگیریم و به ولایتها و ولسوالیها سفر کنیم تا تصویر واقعیتری از زندگی دختران را ببینیم. در برخی روستاها دخترانی زندگی میکنند که در تمام عمرشان حتی یکبار هم از محدودهی قریهی خود خارج نشدهاند، مگر زمانی که بیماری سختی آنان را ناچار کرده باشد برای درمان به شهر بروند. برای بسیاری از این دختران، جهان همان چند کوچه و خانهی گلی اطرافشان است.
از همان کودکی به آنان آموخته میشود که باید مراقب آبروی خانواده باشند، باید کمتر دیده شوند، کمتر سخن بگویند و کمتر خواستهای داشته باشند. نه لباسی را که دوست دارند میتوانند بپوشند و نه مکانی را که آرزو دارند میتوانند ببینند. در چنین شرایطی، دختر بودن نه یک هویت طبیعی انسانی بلکه نوعی مسئولیت سنگین اجتماعی تلقی میشود.
چندی پیش با استاد ریاضی خود دیدار داشتم، زنی نزدیک به شصت ساله که با شور و شوق از علاقهی دوران کودکیاش به یک شخصیت کارتونی سخن میگفت. او مجموعهای بزرگ از وسایل مربوط به آن شخصیت جمعآوری کرده بود؛ لباسها، عروسکها، تصویرها، فرش و حتی درختی تزئینشده با همان نماد. وقتی ویدئوی کوتاهی از اتاقش را نشان داد، اتاقی پر از رنگ، تصویر و خاطرههای کودکانه، برایم بسیار جالب بود.
اما همان لحظه پرسشی در ذهنم شکل گرفت: من در کودکی به چه چیزی علاقه داشتم؟ پاسخ روشنی برای این پرسش ندارم. تنها تصویری که در ذهنم مانده، عروسکهایی است که پشت ویترین مغازهها قرار داشتند، عروسکهایی با لباسهای زیبا که آرزو داشتم روزی یکی از آنها را داشته باشم اما هرگز به دستم نرسیدند. امروز دیگر آن آرزو اهمیتی ندارد اما فکر کردن به آن مرا به تأملی عمیقتر میبرد، شاید بسیاری از علاقهها و استعدادهای ما دختران پیش از آنکه فرصت رشد پیدا کنند، قربانی شرایط اجتماعی و فرهنگی شدهاند. در جامعهای که حمایت از دختران ضعیف است، آنان اغلب نخستین قربانیان هر تغییر سیاسی و اجتماعی میشوند. حکومتها تغییر میکنند، ساختارهای قدرت دگرگون میشود اما یک چیز ثابت میماند؟ محدودیتهایی که بر زندگی زنان تحمیل میشود.
در سال دوهزار و بیست و شش، وضعیت بسیاری از زنان افغانستان هنوز با محرومیتهای جدی همراه است. دختران زیادی از حق آموزش محروماند، زنان بسیاری امکان کار کردن ندارند و حتی حضور سادهی آنان در فضای عمومی با محدودیت روبهرو است.
برخی از زنان برای تأمین زندگی خود ناچار میشوند لباس مردانه بپوشند و با هویتی متفاوت کار کنند. اما اگر این موضوع آشکار شود، با خشونت و مجازات روبهرو میشوند.
در چنین شرایطی، پرسشی دردناک مطرح میشود: چگونه میتوان هشتم مارچ را جشن گرفت؟ به کدام دستاورد باید دل خوش کرد؟ به فرصتهایی که وجود ندارند؟ به آرزوهایی که اجازهی تحقق نیافتهاند؟ به زندگیای که بسیاری از زنان آن را با ترس و محدودیت سپری میکنند؟
وقتی در جایی از جهان زنی در قفسی از محدودیتها دست و پا میزند، جشن آزادی در جای دیگر جهان معنایی ناتمام پیدا میکند. زیرا آزادی، اگر همگانی نباشد، تنها امتیازی محدود است، نه حقیقتی انسانی.
شاید برای زنان افغانستان، هشتم مارچ هنوز روز جشن نباشد، شاید بیشتر روزی برای یادآوری مبارزهای باشد که هنوز ادامه دارد. مبارزهای برای حق آموختن، حق کار کردن، حق انتخاب کردن و حتی حق نفس کشیدن در فضایی که انسان را به رسمیت بشناسد.
و در نهایت شاید بتوان گفت: جامعهای که رؤیاهای دخترانش را کوچک میکند، در حقیقت آیندهی خود را کوچک کرده است. زیرا هیچ جامعهای نمیتواند نیمی از توان انسانی خود را در سکوت و محرومیت نگه دارد و در عین حال انتظار شکوفایی و پیشرفت داشته باشد.
و تا زمانی که دختران افغانستان نتوانند آزادانه زندگی کنند، هشتم مارچ برای بسیاری از ما نه جشن بلکه یادآوری زخمی است که هنوز التیام نیافته است.