خود محکومی.
وطن چه شد؟ چگونه ؟ که خنده اش گم شد
چگونه بوسه ی یک عشق ، نیش گژدم شد
بیشتر بخوانید
صلح
گم کرده ام سایه ام را در آسمان وشستشو میدهم خیال پروازم را بیشتر بخوانید
جنگ عجیبی هست در دنیای آن و این از کوچه های شهر ما تا کوچه های چین
جنگ عجیبی هست ما در خویش می میریم آن جا که می میرند از ن...
زن و غزل و هشت مارچ
همیشه نیمهی خالیِ مردمی؛ علاوه بر این...
برای نیمهی دیگر توهمی؛ علاوه بر...
مه مې خندوه نارینه نه یم د خندا
زه یوه ناره یم د غمونو د دنیا
ستا په زندانو کې مې پېړۍ پېړۍ ژړلي
مرا بلخی، سمنگانی صدا کن
فراهی یا که پروانی صدا کن...
برو شاهد بگیر از گاهنامه
خون یاران
آنچنان که بر در و دیوار باران میزند
بر در و دیوار ما خونهای یاران میزند
ابر هرجا میرسد باران نمنم دارد و
۱٫
صلح دهانی است که بی مضایقه آواز می خواند و گوشی بریده پرچم جنگ را در میدان برابر خانه ام بالا می برد.
۲٫
اگر این نور برگردد و به خانه ام بیاید اتاقم را پیدا می کنم و برای همیشه به خواب می روم...
سبزهها روييدهاند كنار درياچهها
جوبهای شهرما انباشته از لجن است
اين روزها به پيشواز بهار میرويم
ادبیات صلح
می شود یک کس بیاید با قلم، نی با تفنگ
روشنایی تحفه آرد بر جهانِ تار و تنگ
می شود یک کس بیاید با پیام دوستی
عشق را وسعت ببخشد جای نفرت، جای جنگ