شعر

صلح

28 ثور 1398
  خشمت را زمین بیاندازی سپیده ی صلح؛ به آسمان می نشیند. کینه ی ما بی شناسنامه است ؛سرباز! جنگ؛ از سرِ بازی است. تفنگت را به خاک؛متبرک کن کران کران شکوفه در بزمگاهِ خاک و گلوله می روید. سایه ی فرتوت ترینِ اشیاء نیز نمی شکند برای دوستی دیر نیست. می روم سالِ گذشته باز می گردم بی هیچ کینه یی قنوتِ دست هایت را «وَ قِنا...
بیشتر بخوانید

انتحار

25 ثور 1398

ای دوست مرو باش که این راه خدا نیست

 در باغ بهشت جای تو ای باکره خوا نیست

اسلام که دین من و دین تو و از ماست

 ظاهر نپرستید که ظاهر اسفا نیست

 اسلام نه مو است و نه...

بیشتر بخوانید

می شود یک کس بیاید با قلم، نی با تفنگ

25 ثور 1398

ادبیات صلح

می شود یک کس بیاید با قلم، نی با تفنگ

روشنایی تحفه آرد بر جهانِ تار و تنگ

می شود یک کس بیاید با پیام دوستی

<...
بیشتر بخوانید

مرا بلخی، سمنگانی صدا کن

25 ثور 1398

مرا بلخی، سمنگانی صدا کن

فراهی یا که پروانی صدا کن...

برو شاهد بگیر از گاهنامه

سپس بودای بامیانی صدا کن...

شکوه ناصرِ خسرو به قلبم

بیشتر بخوانید