خشمت را زمین بیاندازی
سپیده ی صلح؛ به آسمان می نشیند.
کینه ی ما
بی شناسنامه است ؛سرباز!
جنگ؛ از سرِ بازی است.
تفنگت را به خاک؛متبرک کن
کران کران شکوفه
در بزمگاهِ خاک و گلوله می روید.
سایه ی فرتوت ترینِ اشیاء نیز نمی شکند
برای دوستی دیر نیست.
می روم
سالِ گذشته باز می گردم
بی هیچ کینه یی
قنوتِ دست هایت را
«وَ قِنا...